نغمه رستگار، دانشجوی کارشناسی ارشد معماری، دانشگاه آزاد تهران - مرکز
کد خبر: ۴۲۱۸۹
تاریخ انتشار: ۲۳ : ۲۰ - ۰۱ خرداد ۱۳۹۶

پرسه‌های شهریفصل اول؛ حوالی سال‌های جوانی

همواره یکی از راه‌های ادراک شهر چه در ساختار پیاده‌مدار شهرهای گذشته و چه در ساختار ماشین‌مدار شهرهای امروز، پرسه‌زنی و پیاده‌روی در شهر است. «پرسه» از شیوه‌هایی ویژه برای تردد در شهر است که همراه با تفرج، تأمل و تعمق در عناصر شهری است. این شیوه منجر به تجربه‌هایی منحصربه‌فرد نیز می‌شود که بیان آنها می‌تواند اسراری مگو از شهر را بازگوید.

این بخش به بیان تجارب حضوری و شهودی نویسنده می‌پردازد که از لابلای آنها حقایق و ناگفته‌هایی از دل شهر قابل استخراج است:

حوالی سال‌های جوانی بود. حدودِ سال‌های اول و دوم دانشگاه که بیش از قبل فهمیدم انگار بخشی از منِ بی‌قرارِ درونم، در پرسه‌های شهری، معنا می‌گیرد. انگار وجودم لابه‌لای این شهر، تکه‌هایی را به امانت گذاشته و در هر پرسه، پیداشان می‌کند و تکه‌تکه کنار هم می‌گذارد تا تصویرش امان گیرد و بی‌قراری‌ش، قرار.

شهر برای من به مثابه یک مسیر نبود برای رسیدن به مقصدِ موردِ نظر؛ شهر برای من مسیر و مقصدِ توأمان بود.

تمامِ ساکنانِ به‌ظاهرخاموشِ این شهر، رفقا و معاشرینم بودند. زنده و راوی. هرکدام روایتی داشتند که می‌شنیدم و قطعه‌ای از داستانِ آن لحظه من هم کنارِ آنها شکل می‌گرفت و شنیده می‌شد. آگاه شده بودم به حضورِ شهر و هویت و حسش در تک‌تکِ قدم‌هایم.

آگاه شده بودم به پنجره‌های باز یا بسته، دیوارهای آجری، سیمانی یا سنگی. ساختمان‌های نیمه‌کاره یا ساخته‌شده، مخروبه‌ و نوساز، پشت‌بام‌‌ها، سقف‌های کوتاه و بلند و حتی دودکش‌ها. خیابان، میدان، بلوار و کوچه‌ها. تک‌تکشان دارای شخصیت بودند؛ نه که من در ذهنم به آنها شخصیت ببخشم، نه! اصلاً! می‌رسیدم به آنها و صدایشان می‌پیچید در گوش‌ و روایتشان تصویر می‌شد در ذهن‌. روایتشان جان می‌گرفت و با خیالِ من به آنها پروبال اضافه می‌داد و هویتِ آن لحظه و مکان برام تعریف می‌شد و قابلِ درک‌تر و ملموس‌تر. جزئیات ریزبه‌ریز اضافه می‌شد و هر بار پرسه‌ی دوباره و دوباره، زنده‌ترشان می‌کرد. برایم تبدیل می‌شدند به معاشرین و رفقای همیشگی. شهرِ زنده‌ من، با من حرف می‌زد و روایت می‌گفت و من شده بودم شنونده قصه‌های ساکنین خاموشِ شهر. شهری که در هر پرسه، هربار، هزاران بار بیش از قبل دوستش می‌داشتم.

کم‌کم این پرسه‌ها برایم تبدیل شد به یک آئین و مسلک. می‌نشستم پای صحبت و روایت‌ و معاشرت‌های گاه‌و‌بیگاه ِ صبحگاهی و شبانگاهی با نیمکت‌ها و درخت‌ها و مجسمه‌های شهری. خیابان‌ها برایم هویت داشتند و هر کدام خاطره‌های بسیار. بارها شد که برای حفظِ هویتِ ناب و واقعی یک خیابان و برای رفعِ یک خاطره تلخ، مسیرهای رفته را برگشتم تا برسم به نقطه‌ی صفرِ خاطره و زنگارش را تا حدِ ممکن از بین ببرم. من برای شنیدن و زندگی‌کردن لحظه‌های این شهر، پرسه‌ها زدم و با خیابان‌ها و ساکنانِ خاموشش هم‌کلام شدم ... و هربار مجنون‌تر شدم برای این شهر؛ و هربار این پرسه‌ها بی‌قراری‌های من را بیشتر قرار داده و آرامش بخشیده. این شهر، هزاران روایاتِ عجیب و مگو و شنیدنی‌ دارد که خواهم گفت.

دیالوگ‌های ذهنی نخ که پرسه‌های شهری‌اش، ماوای تمامِ بی‌قراری‌هایش بود . ...

اردیبهشت ۹۶
نام:
ایمیل:
* نظر:
جدیدترین اخبار
پربازدید
پربحث